سرشون به زندگي خودشون گرم بود ، تا اينكه يه روز يه رهگذر غريبه به اون شهر اومد . ديوونه داشت
مثل هميشه مي دووييد و هوار مي زد و خودشو به در و ديوار مي كوبيد تازه وارد با تعجب بهش نگاه مي كرد ، تا اينكه ديوونه ناغافل پريد وسط خيابون مردم اون شهر مي دونستند كه اتفاقي نمي افته .
چون راننده ها به اين كارهاي اون عادت دارند اما غريبه نمي دونست پريد جلو و ديوونه رو از وسط خيابون كشيد اينطرف ديوونه به غريبه نگاه كرد
غريبه خنديد ديوونه هم خنديد غريبه دستي به سر ديوونه كشيد و به راهش ادامه داد ديوونه تا دروازه هاي شهر دنبال غريبه رفت اما اجازه نداشت از شهر بره بيرون براي همين هنوز
كه هنوزه سالهاي ساله كه پشت دروازه شهر نشسته چشم دوخته به جاده لبخند مي زنه و سر خودشو نوازش مي كنه ديگه هيچكس نديد كه ديوونه تو خيابون پا برهنه بدو و داد و هوار كنه و به
خودش صدمه بزنه همونطور كه غريبه نديد كه اين ديوونه چطور با نوازش كردن سر خودش داره دلشو ريش ريش مي كنه
