تبليغاتX
به حد مرگ می پرستمت -

به حد مرگ می پرستمت

تو مثل خونی تو رگهام تو دلیل زندگیمی به خدا دیوونه نیستم من همینم که میبینی

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟
يامرغ عشقي بخري هرروز نگاهش بکني؟
بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟
باديدن يه همسفر بهونه ي سفر کنه؟
شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟
اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟
شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟
بعد از يه مدتي نظر ستارتو پيدا کني؟
شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟
نگاش کني نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟
شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟
نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟
بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟
شده به خاطر يه دوست غريب و بي صدا بشي؟
يا عکسشو هي بکشي تو ذهن مثل يه نقاشي؟
شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟
يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟
شده به خاطر دلش گلهاي ياسو بچيني؟
يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟
شده تو ثقل فاصله ادامه ي نگاش بشي؟
يا تو شکار لحظه ها مهمون خنده هاش بشي؟
شده يه شب تا خود صبح ساز بزني گريه کني؟
ياکه شده رو ساحلا اسمشو تو حک بکني؟؟
شده يه روز آب بخوري اسمشو هي يادت بياد؟
ياوقتي که خواب ميبيني عکسش جلو چشات بياد؟
شده بخواي لحظه هارو آبي و آبي تر کني؟
يا که بخواي پروانه رو به جشن گلها ببري؟
شده رو سنگفرش زمين حس بکني پرنده اي؟
يا وقتي که باهاش باشي حس بکني مسافري؟
اگر يه روز شد که ديدي اينا همش پيش توه
ياوقتي ديدي تودلت حسي زدش يه جوونه
اونوقته که با خاطره ميتوني همسفر بشي
خيلي قشنگ و بي صدا از حسي با خبر بشي
اونوقت ميفهمي زندگي رفتن و پر کشيدنه
آخر قصه ي شما
اونم اگر تورو بخواد
رسيدنه ،رسيدنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:32  توسط خانم گل  |