تبليغاتX
به حد مرگ می پرستمت - عشق

به حد مرگ می پرستمت

تو مثل خونی تو رگهام تو دلیل زندگیمی به خدا دیوونه نیستم من همینم که میبینی

عشق

اي مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن

و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن.

آنروز که مهمان قلبم شدي ، خوب به ياد دارم ،

روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد .

روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ...

و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ،

دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ...

روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي

پس ديوانه وار عاشقش باش ، اورا چون پروردگارت بپرست ،

عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ...

يادم هست آنهنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم

كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ،

نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا

و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ...

پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم

پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ،

عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...

واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه

خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند

و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ...

عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد

تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد .

و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،

اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم

كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد

و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد .

مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا

صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد .

پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،

پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ...

بگو كدامين شاخه ي گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم

كه وجودت سرچشمه ي عطر تمامي گلهاست ،

قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد نازنینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:26  توسط خانم گل  |