تبليغاتX
به حد مرگ می پرستمت

به حد مرگ می پرستمت

تو مثل خونی تو رگهام تو دلیل زندگیمی به خدا دیوونه نیستم من همینم که میبینی

دلم تنگ است برایت

ای تنها یادگار دوران سرخوشی

زمین هم کشیدن بار غمت را تاب نیاورد

پس دل کوچکت چگونه تحمل میکرد

...............

آخرین نگاهت حاکی از رفتن بود

و سرشار از شرمندگی

که دیگر تحملت سر آمده بود

این آخرین دیدار بود

و لحظه گسستن من از خاطرات قدیم

آه که چقدر دلم تنگ است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:57  توسط خانم گل  | 

این بچمه دیوونشم

شبي پسر كوچكمان نزد مادرش ، كه در اشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و يك برگ كاغذ را به او داد . همسرم دستهايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند . پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود :

صورتحساب

......................

_ كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار

_ مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار

_ مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار

_ بيرون بردن سطل زباله 2 دلار

_ نمره ي رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار

............................................................................

جمع بدهي شما به من 17 دلار

همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهي كرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان اين عبارت را نوشت :

_ بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ

_ بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم هيچ

_ بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ

_ بابت غذا ، نظافت و اسباب بازي هايت هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه ي عشق واقعي من به تو هيچ است .

وقتي پسرمان انچه را كه مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد ، گفت : مامان ... دوستت دارم .

آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا به طور كامل پرداخت شده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:51  توسط خانم گل  |